 شاه عباس بعضی شبها لباس درويشی میپوشيد و به طور ناشناس در محلههای شهر میگشت تا اوضاع و احوال مردم را از نزديك ببيند. شبی از شبها در محلهای قديمی, چشمش به نوری افتاد كه از لای در خانهای بيرون میزند. از شكاف در نگاه كرد. پيرمردی ديد كه بر سر سفره نشته و نان و غذا و آبی جلويش است ....
در زد و پيرمرد در را باز كرد و او را بر سر سفره دعوت كرد. شاه عباس گفت: شادباشی . فقير چه میكنی؟ جواب داد شكر خدا میكنيم و با پينه دوزی رزق بدست میآوريم. پرسيد: اگر ورق برگردد و حكم شود كه شاه پينه دوزی را ممنوع كرده چه میكنی؟
مرد گفت: حرفها میزنی درويش! مگر شاه عباس با ما پدر كشتگی دارد, تازه پينه دوزی نشد, خدا رزق ما را از جايی ديگر میرساند. فردا صبح جارچیها در كوی و برزن اعلام كردند كه به حكم رسمی شاه و ديوان, از امروز پينه دوزی موقوف است و پينه دوزان بايد لوازم كار خود را تحويل داروغه دهند و به كار ديگری بپردازند. شب بعد باز هم شاه عباس در هيات دوريشی به سراغ پينه دوز رفت و ديد بساط شماش پهن است. بعد از اينكه لقمهای خوردند, پينه دوز گفت: راستی, سقی به سياهی سق تو نديدهام. امروز حكم شد, پينه دوزی قدغن باشد. شاه پرسيد: پس شام امشب از كجا آمده؟ جواب داد: خدا روزی را میرساند. پينه دوزی موقوف شد, اما جلوی كاروانسرای بزرگ, بساط پالاندوزی را علم كردم... شام امشب هم مفصلتر شد. شاه پرسيد, اگر آمديم و پالاندوزی هم ممنوع شد. گفت: آمدی نسازی دوريش. حالا پالاندوزی نشد يك كار ديگر. به هر حال فردای آن شب, جارچيان در تمام محلهها اعلام كردند كه به حكم شاه, از امروز پالاندوزی, ممنوع است. آن شب باز هم شاه به سراغ پينه دوز رفت و باز سفرهاش را پهن و رنگينتر از شبهای قبل ديده سلامی گفت و خنديد: راستی كه به قول تو, سق من سياه است, امروز شنيدم كه پالاندوزی ممنوع شده است. مرد خنديد و گفت عيبی ندارد درويش! امروز كار من از هميشه پررونقتر بود. هر كس را پيدا میكردم كه كنار كوچه خوابيده يا استراحت میكند, به زور میكشيدم كه پيش داروغه ببرم و آنها هم چند درهم میدادند و خود را خلاص میكردند.
روز بعد شاه عباس, چند نفر را به سراسر شهر فرستاد كه هر كس به اين نشانیها يافتند به دربار بياورند و او را جلاد مخصوص شاه كنند. بعد هم وقتی هوا تاريك شد او را ول كنند. همين كه ساعتی از شب گذشت, شاه عباس خود را به پيش پينه دوز رساند با كمال تعجب سفرهاش را بسيار گسترده و رنگين يافت. مرغ و ماهی و كباب پرسيد: چه شده مرد؟ گنج يافتهای؟ پيرمرد گفت:((امروز اتفاق عجيبی افتاد. در خيابان بودم كه آمدند مرا به عالی قاپو بردند و گفتند كه از اين ساعت به سمت جلادی مخصوص مفتخر شدهای. ردای سرخ و شمشير جواهر نشانی هم به من دادند. تا عصر در گوشهای نشستم, تا اينكه غروب به من رخصت دادند. من هم بردم شمشير را گرو گذاشتم و بساط امشب را چيدم. شاه گفت: ای وای! اگر فردا امر كنند كه گردن مجرمی را بزنی چه كنی؟ جانت رفت! مرد گفت: تا فردا خدا بزرگ است. صبح روز بعد, در تالار شاهی صدای جلاد!جلاد! بلند شد. پيشكار مخصوص دويد و جلاد را صدا زد. پينه دوز ديروز و جلاد امروز را به اتاقی بردند كه سفره چرمينی پهن بود وسط آن مردی را غل و زنجير نشانده بودند. شاه تا چشمش به او افتاد گفت: ((جلاد! بزن گردن اين خائن را.)) جلاد تازه كاربینوا, كه جان خودش را هم در خطر میديد گفت: اجازه دهيد جسارت كنم و به عرض حضرت برسانم كه به قلب من الهام شده كه اين مرد بیگناه است. شاه فرياد زد: ای سگ نابكاره اين فضوليها به تو نيامده بر خلاف رای ما حرف میزنی! بزن گردنش را!
پينه دوز با گردن كج رو به آسمون كرد و گفت:((خدايا!! اگر اين مرد واقعا بیگناه است, تيغه شمشير مرا تبديل به چوب خشك كن تا خون بیگناه نريزد.)) آنگاه قبضه شمشير را گرفت و با حركتی ناگهانی آن را از نيام كشيد و فرياد زد: خدايا! ببينيد! اين لطف خداست. تيغ آهنی تبديل به چوب شده است. شاه عباس كه ديگر نمیتوانست جلوی خندهاش را بگيرد, گفت: ((حقا كه ما را از رو بردی!)) دستور داد انعام مفصلی به او بدهند و مشاغل ممنوع را آزاد كنند.
group_haraji_org@yahoo.com : بخش سرگرمی سايت
کلمات کليدي : |